السيد الطباطبائي ( مترجم : علوى )
58
على ( ع ) و فلسفه الهى ( فارسى )
است كه اقلّا در ذهن مىتوان فرد دوّمى براى آن تصوّر كرد كه اگرچه در خارج هم دوتا نباشند ، در عالم ذهن دوتا باشند و به همين معنا على عليه السّلام در جملهء بسيار كوتاه : « و كمال توحيده الإخلاص له » « 1 » اشاره فرموده و سپس در دنبالهء كلامش براى آن برهان و دليل مىآورد و در حقيقت ذيل كلام او دليل صدر سخنان اوست و خلاصهء آن بيان اين است كه : پس از آنكه معلوم شد وجود خدا ، هستى مطلق و غيرمحدود است ، مفاهيم ذهنى هم نمىتوانند به عنوان صفت ، او را محدود سازند و با حدومرزى كه دارند بر وجود خدا انطباق پيدا كنند ؛ چون بالأخره هريك از اين مفاهيم و صفات از قبيل : علم ، قدرت ، حيات و غيره از لحاظ مفهوم ويژهء خود ، از ديگر صفات و مفاهيم ، جدا و مجزّا مىباشد ؛ مثلا مفهوم « علم » كاملا از مفهوم « قدرت » بيگانه
--> - آن نامعقول و بر خلاف فرض خواهد بود ؛ چون بودن فرد دوّمى مستلزم داشتن حدود و به اصطلاح ما بهالامتياز و ما بهالاشتراك است ؛ مثلا دو موجود و دو چيز بودن انسان و اسب در اثر اين است كه علاوهبر جنبهء حيوانيّت كه هردو در آن مشتركند ، داشتن نطق انسان را از اسب جدا ساخته و اين دو را دو موجود على حدّه قرار داده است و نيز دو فرد از انسان را كه در نظر بگيريم به اين علّت دو موجود هستند كه علاوهبر اشتراك در انسانيّت ، از لحاظ مشخّصات و عوارض وجودى مانند اختلاف در پدر و مادر ، رنگ ، زبان ، منطقهء جغرافيايى و سن و غيره ، متفاوت هستند كه اگر فرض كنيم تمام اين حدود منتفى شود بدون شك دو موجود نخواهيم داشت و فرض فرد دوّم همان تكرار فرد اوّل خواهد بود . ( 1 ) - نهج البلاغهء فيض الاسلام / خ 1 : 23 .